احمد مجد الاسلام كرمانى
116
سفرنامه كلات ( فارسى )
كردند و رفتند چند بغل علف گندم و جو از صحرا كندند و آوردند در گارى ريختند و گودى آنجا را مسطح و زير پاى خود را نرم كردند و تقريبا يك ميدان راه رفته بوديم كه از عقب يك نفر دشتبان دواندوان آمد و بناى عربده و فحش دادن را گذارد كه چرا زراعت ما را ويران كردهايد ؟ سوارها فحش دادند ، متقاعد نشد و سخت جلو گارى را گرفت . سوارها بامر سرهنگ از گارى بيرون آمدند و بيچاره را كه مطالبه مال خودش را ميكرد و ميگفت : شما بىمروتها يك خروار گندم مرا ضايع كرديد و راست هم ميگفت بباد شلاق گرفتند ما هم هرچه توسط كرديم فايده نكرد ، سرهنگ لاستجردى هم در سمنان از ما جدا شده بود ، بارى بيچاره را كتك ناحق زدند و هى كتك خورد و ناله و التماس نمود كه اقلا حالا علفها را بيرون بريزيد ببرم و نشنيدند ، عاقبت بيچاره گفت : اين مزرعه متعلق است به حاجى ملا على مجتهد سمنانى . اين حرف هم اثرى در آنها نكرد و بالاخره او از مزاياى كتك از پا افتاد و دست برداشت ، ما هم محزون و پريشان به راه افتاديم و رسيديم به آهوان و در آهوان هم بواسطه اشتداد گرما به قدر يكساعت توقف كرديم و از آنجا حركت نموديم ، از آهوان بقوشه ميرود و از آنجا شش فرسخ است . در راه خيلى صدمه از گرما خورديم و راه ، همه ريگزار و تپه و ماهور و صعب المسلك بود و در راه هم آبادى نداشت بهر جان كندنى بود رسيديم بقوشه ملك مرحوم سپه سالار و اينك متعلق است بامير خان سردار كه فعلا امير اعظم است و بتازگى خيلى بناهاى خوب آنجا كردهاند خيابانهاى وسيع پرداختهاند قهوهخانه عالى ساختهاند كه در واقع يك مهمانخانه است مشتمل بر حجرات خيلى تميز در اين قهوهخانه قريب يكساعت نشستيم و صورت گرما را شكستيم و از آنجا بار سفر بدامغان بستيم از قوشه تا دامغان شش فرسخ است و در راه هم مختصر آبادى هست كه مال بستهاند و اسم آن محل را ضبط نكردهام قدرى هم در آنجا معطل شديم و بالاخره در ساعت چهار